تبليغاتX
عشق یعنی ملتهب از یک نگاه...
**یادمـــان باشد اگــــر خاطرمـــان تنهـا ماند طلب عشق ز هـــر بی ســر و پــایی نکنیـــــــم....**
 

حلالم کن اگر دوری اگر دورم..

اگر با گریه میخندم ..

حلالم کن که مجبورم ..

بگو عادت کنم بی توکه میدونی ، نمیتونم..

که میدونی نفس هامو به دیدار تو مدیونم...!!!

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 2:1  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 

بگذار بمیرم...!!!

بگذار بمیرم، پیش از اینکه نگاه هایمان با هم غریبه شوند!

پیش از این که دست هایمان از گرمای عشق بگریزند!

پیش از این که دل هایمان از تپیدن بماند!

پیش از این که چشم هایمان مانده ی جاده های انتظار شوند!

پیش از اینکه در بی تو بودن لحظه هایم نیست شوم!

بگذار پیش از این ها بمیرم. . . !!!

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 22:35  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 
 براي همه‌ي آنهايي كه بي تقصيرند...

 

                    تقديم به چشمهايي كه در راه ماندند و دلهايي كه آنها را راندند..

                   تقديم به اشكهايي كه غرورشان شكست وعهدهايي كه كسي آنهارا نبست.

    زندگي شيبي‌ ست، عشق سيبي ‌ست، و واي بر حال آنكه در عشق پايبند نظم و ترتيبي‌ ست.

                                                                    و اما تو

                                         اگر اتفاقي که نبايد بيفتد افتاد تنها برايت مي نويسم

                                                 خودت خواستي ، تقصير من نبود...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 0:11  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 
 

خاك را تجربه كردن زیباست...

زندگی را، مرگ را، هذیان را...

و در اندیشه رخوتناكی كه ازل را به ابد،

كه جهان را به عدم، و من سیر شده از خود را به تو پیوند میداد،

غوطه خوردن زیباست...

شاید اینجا .....

آنجا..

درپناه دودی كه مه آلودترین روز جهان در پس اوست...

بتوان مرگی دید...

كه شقایق ها هم ، گلها هم، زندگی هم......

محو زیبایی بی حد و حسابش باشند.

و من آن روز چنین مرگی را به صد آغازو به صد زیبایی و به هر آنچه

كه دوستش دارم......

نتوانم بخشید ...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 16:3  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 

 

خدا رو ميخوام نه واسه اينکه ازش چيزي بخوام

 خدا رو ميخوام نه واسه مشکل و حل غصّه هام

خدا رو دوس دارم نه واسه جهنّم و بهشت    

 خدا رو دوس دارم ولي نه واسه زيبا و زشت

خدا رو ميخوام نه واسه خودم که باشم يا برم    

خدا رو ميخوام نه واسه روزاي تلخ آخرم

خدا رو ميخوام نه واسه سکّه و سکو يا مقام  

خدا رو ميخوام که فقط تورو نگهداره برام


خدا رو دوس دارم واسه اينکه تورو بهم داده  

خدا رو دوس دارم چون عاشق بودنو يادم داده

خدا رو دوس دارم چون عاشقا رو خيلي دوس داره   

 خدا رو دوس دارم چون عاشقو تنها نميزاره


خدا رو دوس دارم واسه اينکه حواسش با منه 

خدا رو دوس دارم آخه هميشه لبخند ميزنه

خدا رو دوس دارم واسه اينکه منو تو با هميم

خدا رو دوس دارم که ميدونه ما عاشقه هميم...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 1:3  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 

 

وای باران

باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

-چه کسی نقش تورا خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست!

خواب رویای فراموشیهاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم

و ندایی که به من می گوید

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است..!

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چیند

آسمان ها آبی

-پر مرغان صداقت آبیست-

دیده در آینه صبح تو را می بیند

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

-نه

از آن پاکتری

تو بهاری؟

-نه

-بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو!

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 18:13  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 


چقدر سخته که عشقت روبروت باشه نتوني هم صداش باشي

چقدر سخته که يک دنيا بها باشي نتوني که رها باشي

چقدر سخته...

چقدر سخته که باروني بشي هر شب نتوني اسمون باشي

چقدر سخته که زندوني بموني بي درو ديوار نتوني همزبون باشي

چقدر سخته...

 

چه بد بخته قنا ري که بخونه امّا روياش حس بيرونه

چه بد بخته گلي که مونده تو  گلدون غمش يک قطره بارونه

چه بد بخته قنا ري که بخونه امّا روياش حس بيرونه

چقدر سخته که چشمات رنگه غم باشه ولي ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت اسمون باشه ولي آسون بگن چنده

چقدر سخته کلامت ساده پر پر شه نتوني ناجيِِــش باشي

چقدرسخته که رفتن راه آخر شه نتوني راهيــش باشي

چقدر سخته تو خونت عين مهمون شي بپوسي دست ويرون شي

چقد سخته دلت پر باشه ساکت شي ولي تو سينه داغون شي

چقد سخته که يک دنيا صدا باشي ولي از صحنه خوندن جدا باشي

چقد سخته که نزديک خدا باشي ولي غرق ادا باشي

چه بد بخته قنا ري که بخونه امّا روياش حس بيرونه

چه بد بخته گلي که مونده تو  گلدون غمش يک قطره بارونه

چه بد بخته قنا ري که بخونه امّا روياش حس بيرونه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 23:47  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 

 

دفتر خاطراتمو   هر شب ورق ميزنم...

اسم تو تو هر صفحشه   مي خونم و ميشکنم...

خالکوبي کردم اسمتو   روي تمام بدنم...

تا باورت شه اونيکه   هر لحظه يادته منم...


هر کي مي پرسه حالمو   ميگم همه چيز عاليه   هيچکي نميدونه چقدر جاي تو اينجا خاليه...!!!

حالا ميفهمم خالي يعني چه حس و حالي...


خالي يعني بي تو   بي تو يعني خالي...!!!

فکر ميکنم نبودنت عادي ميشه   فردا برام فردا مياد   باز ميبينم هيچي بجز تو نمي خوام...

با هيچکي حرف نميزنم هيچ جکي خنده دار نيست  بعد هر زمستوني معلومه که بهار نيست...!!!

هر کي مي پرسه حالمو   ميگم همه چيز عاليه   هيچکي نميدونه چقدر جاي تو اينجا خاليه...!!!

حالا ميفهمم خالي يعني چه حس و حالي...


خالي يعني بي تو   بي تو يعني خالي...!!!

«بخواب ستاره آرومه آروم دیگه صدای هیشکی اذیتت نمیکنه»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 16:59  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 
 
براي تو مي نويسم براي مهرباني چشمانت

  براي صميميتي که در کلامت موج مي زند

  براي تو مي نويسم

  براي لبخند شيريني که روي لبانت نقش مي بندد

  و براي نهال مهري که در سينه پرمهرت مي رويد

  فقط براي تو مي نويسم

  که صدايت زيباترين ترانه هستي است

  و براي نامت که پراز رازورمز زيبايي است

  فقط براي تو مي نويسم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 19:40  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 

" به تو نزدیکترم

می دانم یکی دو روز دیگر باز سوی تو می آیم

و هنوز

بسیار از ذره ای

دوستت دارم

گوش کن

گریه های من برای عشق

نیست

بــــــــرای رفتنست

اینک این من

صدای مــردن ستاره هاست

و این صدای رفتن تو

تنهاترم می کند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 17:3  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 
آمد آن شب به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت،نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که با من بر سر مهر نبود

آه این درد مرا می فرسود:

((او به دل عشق دگر می ورزد؟!))

گریه سر دادم در دامن او

هایهایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم که دلش با دل من سرد شده است...

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 18:38  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 

همه مي پرسند!

چيست در زمزمه ي مبهم آب

چيست در همهمه ي دلکش برگ

چيست در بازي اين ابر سپيد!!!

روي اين آبي آرام بلند

که ترا ميبرد اينگونه به ژرفاي خيال!!

چيست در خلوت خاموش کبوترها

چيست در کوشش بي حاصل موج

 چيست در خنده ي جام

که تو چندين ساعت

مات و مبهوت به آن مينگري!!!

نه به ابر...

 نه به آب...

نه به برگ..

 نه به اين آبي آرام بلند...

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام...

 نه به اين خلوت خاموش کبوترها...

 من به اين جمله نميانديشم!!

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل يخ را با باد

نفس پاک شقايق را در دامن کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

 نبض پاينده ي هستي را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل

همه را ميشنوم، ميبينم...!!!

من به اين جمله نميانديشم.. 

به تو ميانديشم..!!

 اي سراپا همه خوبي..

 تک و تنها به تو ميانديشم

همه وقت...همهجا

 من به هر حال که باشم به تو ميانديشم..!!

 تو بدان اين را

 تنها تو بدان

 تو بيا

تو بمان با من تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب

من فداي تو بجاي همه گلها تو بخند

اينک اين من که به پاي تو درافتادم باز

ريسماني کن از آن موي دراز

تو بگير...

تو ببند...


 پاسخ چلچله هارا تو بگوي..!!

قصه ي ابر هوارا توبخوان..

در دل ساغر هستي تو بجوش..

من همين يکنفس از جرعه ي جانم باقيست...!!!

آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش...!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 23:53  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 
 

شيشه اي مي شکند!

يک نفر ميپرسد، که چرا شيشه شکست؟

مادر ميگويد،شايد اين رفع بلاست!

يک نفر زمزمه کرد،باد سرد وحشي

مثل يک کودک شيطان آمد!

شيشه پنجره را زود شکست!

 

کاش ديشب که دلم مثل آن شيشه مغرور شکست،

عابري خنده کنان مي آمد

تکه اي از آنرا برميداشت

مرحمي بر دل تنگم ميشد!!!

 

امّاديشب ديدم؛هيچکس هيچ نگفت!!!

غصّه ام را نشنيد!از خودم ميپرسم؛

آيا ارزش قلب من از شيشه پنجره هم کمتر بود؟

دل من سخت شکست امّا؛هيچکس نگفت و نپرسيد چرا...؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 2:2  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 
حسين بيشتر از آب، تشنه ي لبيک بود

.
افسوس که بجاي افکارش،زخمهاي تنش را نشانمان دادند


و بزرگترين دردش را بي آبي ناميدند...!!!


                                                      

                                                             (دکتر شريعتي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387ساعت 1:23  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 

يک شب از دست کسي

باده اي خواهم خورد


که مرا با خود تا ان سوي اسرار جهان خواهد برد

با من از هست به بود


با من از نور به تاريکي

از شعله به دود

با من از آوا تا خاموشي

دورتر.. شايد تا عمق فراموشي

راه خواهد پيمود

کي از آن سرمستي خواهم رست؟

کي به همراهان خواهم پيوست

من اميدي را درخود

بارور ساخته ام

تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام

مثل تابيدن مهري در دل

مثل جوشيدن شعري از جان

مثل باليدن عطري در گل

جريان خواهم يافت

مست از شوق تو

از عمق فراموشي

راه خواهم افتاد

باز از ريشه به برگ

باز از بود به هست

باز از خاموشي تا فرياد

سفر تن را تا خاک تماشا کردي

سفر جان را از خاک به افلاک ببين

گر مرا مي جويي

 
سبزه ها را درياب!

با درختان بنشين

کي؟ کجا؟ آه ، نميدانم

اي کدامين ساقي!

اي کدامين شب..

منتظر مي مانم...!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت 21:23  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 

پنداشتی که یاد تو, این یاد دلنواز

در تنگنای سینه, فراموش می شود؟

تو,رفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو, شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزی که پیک مرگ, مرا می برد به گور

من, شبچراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو, نور عشق تو, عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم!

                                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387ساعت 21:43  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 
ای عشق که دستان خداییت بر خواهش های من لگام زده

و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده

مگذار توان و استقامتم

از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد

که خویشتن ناتوانم راوسوسه کند

بگذار گرسنه  گرسنه بمانم

بگذار از تشنگی بسوزم

بگذار بمیرم و هلاک شوم

پیش از ان که دستی بر اورم

و از پیاله  ای بنوشم که تو ان را پر نکرده باشی

یا از ظرفی بخورم که تو ان را متبرک نساخته ای

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 19:59  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 

و هنوز خواب می بینم

قدم تو دوراز من

هر شب که پرده ای از ستاره های تو

بر آسمان کشیده می شود

من هم

حجابی از حضور تو

را بر روی چشمانم نقاشی می کنم

آنقدر خوبی

که هر شب ؛ نقاشی

ولی امشب

قدم تو دوراز دل من

عزیزم

من هیچ ؛ دلم را تنها نگذار...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 18:23  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 

تنها بودن سخت است

اين كه از هر طرف رانده شوي ديوانه كننده است

اين كه هيچ كس تو را نفهمد مر گ آور است

و من تنها مرده ي ديوانه اي هستم

كه آرزوي ديدن تو را مي كنم

آري تو

تو كه گوش مي كني و هيچ نمي گويي

و من سال هاست كه شب ها به اميد ديدن تو در رويا، مي خوابم

و اما تو...

پس كي به اين خواب هاي بي خوابي ام مي آيي

به شب هاي بيداري ام و

به اشك هاي ناتمامم

نگو كه دوباره دلم شكست و به سويت آمدم

نگو كه وقتي خوشم شكرت نمي كنم

كه تو دروغگو نيستي!

مي دانم كه جزاي گناه از ياد بردن تو عشق است

و من كه تنها مرده ي ديوانه ام

از تو هر دو را مي خواهم

هم عشق را

و هم تو را  

آري من عشق تو را مي خواهم

عشق به تو!

منتظرم...

منتظر لبخند هاي هميشگي تو

منتظر مهرباني ات

و منتظر ديدنت

مرا با خود ببر از اين بهشتي كه تو در آن نيستي

كه من سخت آشفته ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 22:40  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 

امشب مهتابی ترین شب خدا بود که رهایم کردی در بی خیال ترین رویای با تو ماندن تا اشک

هایم کودکانه سرریز شوند روی خاطرات ِ گرم ِ بودن ِ با تو ... آه...لمس می کنم کلمات را تا

دوباره برایت بنویسم تا سیاه کنم کاغذهای سفید را که سهم من از تو شاید همین سیاه مشق ها

باشد؛ واژه های ِجوهری که ذهن ِ سپید کاغذ را لک می کند تا حسرت در آغوش کشیدنت را رها

کنم و آنچنان در آغوش کلمات فشارت دهم که میان اندوه قلمم گم شوم آنجا که نه تردید است نه

ترس از رسوایی...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 19:34  توسط **نــا بخــشـــــــوده** | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دنیا را بد ساخته اند...

کسی را که دوست داری،تو را

دوست نمي دارد،كسي كه

تو را دوست دارد،تو دوستش نمي

داری.اما كسي كه تو

دوستش داري و او هم تو را

دوست دارد به رسم و آئين

هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج

اســـــــــت.

زندگي يعني ايـــن...

پیوندهای روزانه
در مسير انتظار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم آذر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم دی 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
پیوندها
عشق یعنی از فراقش سوختن...
سوزی کوچولو...
زیر درخت آرزو...
اینم کاره سارا خانم...
مریم عزیزcindrella...
کلبه زیبای عشق...
وبلاگ پرنیای عزیز...
الهام شیطونه...
مریم های پرپر...
دریای عشق...
پاتوق گرگانی ها...
رنج میکشیم تا بمیریم...
مشکی پوش 1...
دختری از آتش(homi gole)
تنها ماندن دختری تنها(الهام خانم...)
من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم...
ستاره شب های بی کسی... (سارا خانم)
طعم گس تنهایی...
ترانه آنلاین...
بانوی دی ماه...
وبلاگ داریوش عزیز...
دختر شهریور ماه ...
همه بی وفا شدن...
قاصدک...
دختران گندم...
موج جوانی...(آقا مهدی)
دختر سرکش...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM