![]() |
![]() |
|
| **یادمـــان باشد اگــــر خاطرمـــان تنهـا ماند طلب عشق ز هـــر بی ســر و پــایی نکنیـــــــم....** |
|
من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله پاک! بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم منشین با من، با من منشین تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟ تو چه دانی که پس هر نگه ساده من چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟ یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد، چه عذابی و ستمی ست؟ دردم این نیست ولی.... دردم اینست که من بی تو دگر از همه دورم و بی خویشتنم تا جنون فاصله ای نیست، ازینجا که منم مگرم سوی تو راهی باشد چون فروغ نگهت ورنه دیگر به چه کار آیم من بی تو؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 مرداد1387ساعت 21:8 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
چشمانم هوای گریه دارد ولی می داند که خشکی زمین باران چشمانم را نمی خواهد می داند که هر چه بگرید زمین سیراب نمی شود چه سخت ست که سیــــــــــــــراب نشود و با بخار کردن اشکهایم همه را بســــــــویم روانه ســـــــــازد ممکن است دیگر نگـــــریم!!!؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 تیر1387ساعت 21:17 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
تصور می کنید در حاشیه ی دریا هنوز ماهیان عاقلی را می شود صید کرد، برای آکواریوم های مجلل تان تا به دیگران فخر بفروشید ذوق زندگی هاتان را...!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 آذر1386ساعت 11:1 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
خوب من
من از دنيا چه مي خواهم
ايا نبايد از اينهمه تحمل حجم سنگين خط زمان
كه مرا از انعكاس تصويري زيبا
در اينه دل دور مي كند
آگاه شوم
جسم من مي ميرد
اگر آرام آرام دل من فنا شود
ان وقت پيش پرنده كوچك دل تو
شرمنده مي شوم
دستهاي مرا بشناس
و قلمي كه براي تو روي صفحه
طرح حروف الفبا به خود مي گيرد
همه مي دانند
سرانجام يك عبور سرد
مانند همان گيج شدن ماهي
هنگام رفتن يك عزيز
من هم سرد
و در يك لحظه مسدود ...!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 مهر1386ساعت 17:7 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
قسمت نشد ببینمت ،خدانگهداری کنم فرصت نشد بمونم و از تو نگهداری کنم گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برات اگه یه وقت بگی نرو رفتن پر از درده برام گفتم صداتو نشنوم ندیده از پیشت برم پشت سرم زاری نکن چی کار کنم مسافرم... یاد تو از خاطر من، فراموش نمیشه گل من خوب می دونی، بی تو تک و تنهام عزیزم اگه تو نباشی می میرم.... گریه نکن طاقت بیار نامه رو خط خطی نکن دو جمله رو هم دووم بیار باور نکن یه بی وفام نامه میذارم و میرم نه ، به کی بگم مسافرم... تو لحظه های بی کسیم قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم....... یاد تو از خاطر من، فراموش نمیشه گل من خوب می دونی، بی تو تک و تنهام عزیزم اگه تو نباشی می میرم.... منو ببخش اگه بازم ، اشکام چکید رو نامه هام دیگه تموم شد فرصت ، خاطره هام پیشت باشه تموم خاطرات خوش ، خدانگهدارت باشه........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 21:36 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
دفترم را ورق ميزنم از لابهلاي كاغذهاي مرده و از ميان سطور و قلمخوردها واژههايي را مييابم كه به ياد تو نگاشتهام
به ساعتم نگاه ميكنم از لابهلاي عقربههاي متحرك و از ميان اعداد و نشانهها اوقاتي را مييابم كه به ياد تو سپري كردهام
به آينه نگاه ميكنم از لابهلاي موهاي پريشانم و از ميان خستگيها و غبار روي صورتم چشماني را مييابم كه به ياد تو ميگريند
به صداي نفسهايم گوش ميدهم از لابهلاي آه كشيدنها و از ميان فريادها و خفگيها آخر سر تو را مييابم! و در مييابم كه تو نفس من هستي و ياد تو همه چيزم بي تو محكوم به مرگم و بي ياد تو محكوم به فنا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 دی1385ساعت 17:15 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
تو را یک روز خواهم دید به صبحی سرد یا عصری ملال انگیز و یک بار دگر شاید نگاهم در نگاهت خیره خواهد شد کنار کوچه ای یا در خیابانی شلوغ و گیج سلامی گرم خواهم داد و لبخندی سراپا آه نگاهم با تو خواهد گفت زندگی یعنی سقوط از اوج حسرتها و دیگر من تو را .... و دیگر من تو را هرگز نخواهم دید ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آذر1385ساعت 16:32 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
گفتند ستاره ها را نمی توان چید...
آنان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند... اما... اما باور کن... که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند... چشمانم لبریز ستاره شد...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 آبان1385ساعت 10:35 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 مهر1385ساعت 16:36 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود. زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود. زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود. زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود. زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود. زيباترين هديه عمرم محبت تو بود. زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود. زيباترين اعترافم عشق تو بود...!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 مهر1385ساعت 14:11 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعله پاک! بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم منشین با من، با من منشین تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟ تو چه دانی که پس هر نگه ساده من چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟ یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد، چه عذابی و ستمی ست؟ دردم این نیست ولی.... دردم اینست که من بی تو دگر از همه دورم و بی خویشتنم تا جنون فاصله ای نیست، ازینجا که منم مگرم سوی تو راهی باشد چون فروغ نگهت ورنه دیگر به چه کار آیم من بی تو؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 مهر1385ساعت 13:2 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 18:21 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
اگر روزی من مردم و تو مرا دوست داشتي٬ هر پنجشنبه به مزارم بيا; گل سرخی بر روی قبرم بگذار; تا هميشه آن گل سرخ را که به تو داده بودم به خاطر بياورم... ولی اگر تو مردی من فقط يک بار بر مزارت می آيم و آن دسته گل سفيد مريم را٬ که با خون خود سرخ خواهم کرد را برايت هديه می کنم; و عاشقانه در کنارت جان می سپارم; تا بدانی هيچ وقت تنها نيستي... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مرداد1385ساعت 18:10 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
سهراب گفتي:چشمها را بايد شست...شستم ولي !!!
گفتي زير باران بايد رفت...رفتم ولي !!!
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد!!! " ديوانه باران نديده !!!" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 مرداد1385ساعت 17:59 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
با توام ای سهراب ای به پاکی چون اب ... یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی بایدکرد... نیستی سهراب که
ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چی کسی رو دل خوش کرد... ؟؟؟ یادته گفتی بهم امدی سراغ من نرم و ا هسته بیا که مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی تو... امدم اهسته برم تر از یک پر قو خسته از دوری راه خسته و چشم به راه... یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار ... فکر کنم شدم دچار !! تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه اره تنها باشه یار غمها باشه ... یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما تا به اواز شقایق که دران زندانی است دل تنهایی تان تازه شود... دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفس سهراب توی ساحل یک نفسه نیست که تازگی بده این دل تنهایی من پس کجاست اون قفس شقایقت منو با خودت ببر به قایقت ... راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود اره کاشکی دلشون شیدا بود ... من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب ... تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 تیر1385ساعت 17:42 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 تیر1385ساعت 16:40 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او زيرباران دست تو در دست او
عشق يعني ملتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم کن ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 19:29 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
تو این صدای خسته یاد تو پینه بسته... به یاد شبای رفتن تو... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 20:58 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
دلهای بزرگ و احساس های بلند عشق های زیباو پر شکوه می افرینند عشق هایی که جان دادن در کنارشان ارزویی شور انگیز است اما کدام معشوق مخاطب راستین چنین عشقی میتواند باشد؟؟؟ این عشق ها همواره در فضای مه گون و جادویی اسطوره و افسانه سر گردانند ور دردل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنرها و یادر خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهایی چشم براه امدن کسی که میدانند نمی اید!!!!!!!!!!!!!!!! راستی چرا عشق ها راستند ؟ و معشوق ها دروغ؟!؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 خرداد1385ساعت 12:42 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
هر روز در برابر چشمانم مر دی در آیینه می میرد مردی که با هر انچه نفس دارد فر یاد می زند فقط تو را می خواهم بگذار برایت بنویسم که آسمان چشمانم همیشه بارانی است بگذار بنویسم که بی تو تحمل زندگی چقدر برایم دشوار است بگذار برای تو بنویسم این روزها چقدر پریشانم و در آخر بگذار با جمله ای نامه ام را امضا کنم
تنها آرزوی قلبم بعد از تو مرگ است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 20:49 توسط **نــا بخــشـــــــوده** |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دنیا را بد ساخته اند...
کسی را که دوست داری،تو را دوست نمي دارد،كسي كه تو را دوست دارد،تو دوستش نمي داری.اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج اســـــــــت. زندگي يعني ايـــن... |
|
RSS
|